به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، در یادداشت مائده مهدوی، کارشناس مسائل سیاسی جهان اسلام به مناسبت هفته بصیرت و مقاومت می خوانیم:
وقتی در تابستان ۲۰۱۴ خبر سقوط موصل منتشر شد، کمتر کسی تصور میکرد که پدیدهای به نام داعش، نه فقط یک گروه تروریستی، بلکه پروژهای برای «دولتسازی خونین» در قلب خاورمیانه باشد. داعش با سرعتی غیرمنتظره پیش رفت؛ ارتش عراق فرو پاشید، مرزهای سوریه عملاً بیمعنا شد و نقشه منطقه برای مدتی کوتاه، اما پرهزینه، بازترسیم شد.
در همان روزها نامی بیش از پیش شنیده شد: قاسم سلیمانی. نامی که بعدها هم اسطوره شدو هم قهرمان شکست داعش معرفی شد و هم متهم به مداخلهگری منطقهای. اما ورای این دوگانهسازیها، یک سؤال اساسی باقی مانده است:
قاسم سلیمانی دقیقاً چگونه و با چه مکانیزمهایی توانست جلوی گسترش نیروهای تکفیری را بگیرد؟
این یادداشت تلاش میکند بهجای روایتهای احساسی، به سراغ «چگونگی» برود؛ یعنی به مکانیزمهایی که در میدان عراق و سوریه به کار گرفته شد و توانست مسیر جنگ را تغییر دهد.
داعش؛ دشمنی که با ارتش کلاسیک شکست نمیخورد
برای فهم نقش سلیمانی، ابتدا باید ماهیت داعش را شناخت. داعش نه یک ارتش منظم بود و نه یک گروه شورشی ساده. این گروه ترکیبی عجیب از عناصر مختلف را در خود جمع کرده بود:
ایدئولوژی تکفیری فراملی،سازماندهی شبکهای و سلولی، استفاده حرفهای از رسانه و جنگ روانی؛ خشونت عریان بهعنوان ابزار جذب و ارعاب و مهمتر از همه، تلاش برای دولتسازی.
داعش با تصرف سرزمین، اخذ مالیات، اداره دادگاه و حتی صدور گذرنامه، میخواست خود را بهعنوان یک «واقعیت سیاسی» تحمیل کند. مقابله با چنین پدیدهای، با بمباران هوایی یا ارتشهای فرسوده منطقه، بهتنهایی ممکن نبود. اینجاست که تفاوت رویکرد سپهبد شهید قاسم سلیمانی خود را نشان میدهد.
اولین گام: ساخت نیرو، نه اعزام ارتش
یکی از مهمترین تفاوتهای رویکرد سلیمانی با بسیاری از بازیگران خارجی در عراق و سوریه این بود که بهجای اعزام گسترده نیروی نظامی، به ساختن نیرو در داخل میدان فکر کرد.
در عراق، پس از سقوط موصل، ارتش عملاً از هم پاشیده بود. سربازان سلاح را رها کرده بودند و اعتماد عمومی به نهادهای رسمی بهشدت آسیب دیده بود. در چنین شرایطی، فتوای آیتالله سیستانی برای دفاع از کشور، موجی از داوطلبان مردمی را به صحنه آورد. اما این داوطلبان اگر بدون سازماندهی باقی میماندند، میتوانستند به یک نیروی بیقاعده و حتی خطرناک تبدیل شوند.
نقش شهید سلیمانی در این مرحله، تبدیل این موج مردمی به یک نیروی قابل کنترل و مؤثر بود؛ چیزی که بعدها به نام حشد الشعبی شناخته شد. حشد نه یک ارتش کلاسیک بود و نه یک شبهنظامی رهاشده. این نیرو هویتهای محلی و مذهبی خود را حفظ کرد، اما در یک چارچوب عملیاتی هماهنگ قرار گرفت که به منابع رسمی دولت عراق متصل شد و بهتدریج به بخشی از ساختار امنیتی کشور تبدیل گردید.
در سوریه نیز، منطق مشابهی دنبال شد. ارتش سوریه بهتنهایی توان کنترل همه جبههها را نداشت. ایجاد نیروهای دفاع وطنی، با تکیه بر مردم هر منطقه، تلاشی بود برای پر کردن همین خلأ.
جنگ فقط نظامی نبود؛ اجتماعی هم بود داعش فقط با اسلحه پیش نمیرفت؛ با شکاف اجتماعی پیش میرفت. یکی از بزرگترین سرمایههای داعش، احساس حذف، تحقیر و خشم در میان بخشی از اهل سنت عراق و سوریه بود. هر سیاستی که این شکاف را عمیقتر میکرد، عملاً به نفع داعش تمام میشد.
یکی از مکانیزمهای کمتر گفتهشده در عملکرد شهید سلیمانی، تلاش برای مهار جنگ فرقهای بود. برخلاف تصویر رایج، در بسیاری از مقاطع تلاش شد داعش بهعنوان دشمن «همه» معرفی شود، نه دشمن یک مذهب .
ارتباط با عشایر سنی در الانبار و مناطق غربی عراق برقرار شد .نیروهای سنی در عملیاتهای ضد داعش نقش داده شدند.این سیاست، در مجموع توانست بخشی از پایگاه اجتماعی داعش را تضعیف کند. داعش زمانی شکست خورد که دیگر نتوانست خود را «نماینده مظلومان» جا بزند.
فرماندهی از نزدیک؛ تصمیمگیری در لحظه
یکی از ویژگیهایی که بارها درباره شهید قاسم سلیمانی گفته شده، حضور مستقیم او در میدان است. اما این حضور صرفاً جنبه نمادین یا تبلیغاتی نداشت. در جنگی که خطوط جبهه دائماً در حال تغییر بود، تصمیمگیریهای کند و متمرکز میتوانست فاجعهبار باشد.
مدلی که در بسیاری از عملیاتها دنبال شد، چیزی شبیه به این بود: اهداف کلان بهصورت مرکزی مشخص میشد اما تصمیمهای تاکتیکی به فرماندهان میدانی واگذار میشد. سپهد شهید سلیمانی فقط در گلوگاهها و نقاط حساس وارد میشد.
این الگو باعث شد نیروهای مختلف – از ارتش گرفته تا نیروهای مردمی و متحدان منطقهای – بتوانند با انعطاف بیشتری عمل کنند. نمونههایی مثل شکستن محاصره آمرلی یا پیشرویهای تدریجی در اطراف حلب، بدون چنین فرماندهی منعطفی ممکن نبود.
جنگ برای جغرافیا، نه برای نقشه
برخلاف تصور رایج، هدف اصلی در مقابله با داعش تصرف همه نقاط نبود. داعش زمانی خطرناک بود که میتوانست سرزمین پیوسته داشته باشد، مسیرهای لجستیکیاش فعال بماند و خود را بهعنوان یک «دولت» نشان دهد.
یکی از مکانیزمهای کلیدی سلیمانی، تمرکز بر نقاط حیاتی بود: شهرهای نمادین،گذرگاههای مرزی ، مسیرهای تدارکاتی.
کنترل مناطقی مثل بوکمال یا تدمر، فقط یک پیروزی نظامی نبود؛ قطع شریانهای حیاتی داعش بود. با از دست رفتن این گرهها، داعش به مجموعهای از جزایر جداافتاده تبدیل شد که دیگر توان اداره قلمرو را نداشت.
نبرد روایتها؛ چرا داعش جذابیتش را از دست داد؟
داعش استاد جنگ روانی بود. ویدیوهای حرفهای، خشونت نمایشی و استفاده از رسانههای اجتماعی، بخشی از قدرت این گروه را تشکیل میداد. در برابر این ماشین تبلیغاتی، برخی بازیگران منطقهای تلاش کردند با خشونت بیشتر پاسخ دهند؛ رویکردی که عملاً به بازتولید همان منطق داعش منجر میشد.
یکی از تفاوتهای مهم رویکرد شهید سلیمانی، پرهیز از رقابت در خشونت نمایشی بود. نه او و نه نیروهای همپیمانش، وارد بازی سر بریدن و نمایش رعب نشدند. در عوض پیروزیها بهصورت جمعی روایت میشد؛ نقش فردی فرمانده کمنمایی میشد و بازگشت زندگی عادی پس از آزادسازی برجسته میشد.
این سیاست، بهتدریج سرمایه نمادین داعش را فرسایش داد. گروهی که زمانی «شکستناپذیر» به نظر میرسید، تبدیل به نیرویی شد که فقط خشونت تولید میکرد، بدون آینده.
قاسم سلیمانی داعش را با «ارتش بزرگتر» شکست نداد. او از مکانیزمهایی استفاده کرد که در ادبیات امنیتی امروز با عناوینی مثل جنگ نامتقارن، امنیت ترکیبی و نیروهای بومی شناخته میشوند. فهم این تجربه مهم است، و از حاج قاسم سلیمانی یک اسطوره تکرار نشدنی ساخت .
تجربه مقابله با داعش در عراق و سوریه نشان داد آنچه پروژه دولت جعلی اسلامی را متوقف کرد، نه صرفاً قدرت آتش، نه ائتلافهای پرهزینه بینالمللی و نه مداخلات از راه دور بود؛ بلکه الگویی از امنیتسازی برخاسته از مردم، هویت و جغرافیا بود.
قاسم سلیمانی در این میدان، صرفاً یک فرمانده نظامی نبود؛ او نماینده نوعی منطق امنیتی متفاوت بود؛ منطقی که امنیت را نه کالایی وارداتی، بلکه پدیدهای درونزا میفهمد. در این منطق، جامعه فقط محل عملیات نیست، بلکه کنشگر اصلی امنیت است. همین نگاه بود که اجازه نداد داعش، با تکیه بر شکافهای فرقهای و احساس بیپناهی، خود را بهعنوان ناجی جا بزند.
جمهوری اسلامی ایران از ابتدای شکلگیری، بر پیوند میان «مقاومت»، «مردم» و «هویت» تأکید داشته است. تجربه عراق و سوریه نشان داد که این ایده، صرفاً یک شعار سیاسی نیست، بلکه در میدان واقعی جنگ نیز قابلیت عمل دارد. نیروهای مردمی اگر سازماندهی شوند، اگر به رسمیت شناخته شوند و اگر در چارچوبی مشروع عمل کنند، میتوانند مؤثرتر از ارتشهای کلاسیکِ بیریشه عمل کنند.
در برابر الگویی که امنیت را از بیرون و با بمباران هوایی صادر میکند، الگوی مورد استفاده شهید حاج قاسم سلیمانی بر بازسازی اعتماد اجتماعی، حفظ کرامت محلی و دفاع از سرزمین به دست خود مردم استوار بود. این همان چیزی است که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، از آن با عنوان «محور مقاومت» یاد میشود؛ محوری که بیش از آنکه یک ائتلاف نظامی باشد، یک منطق مشترک مواجهه با تهدید است.
انتهای پیام/
- نویسنده: تسنیم tasnimnews























































































