در گوشه آرام شهر، پدرانی زندگی میکنند که سهمشان از جنگ، سکوت، صبر و رنجی بیپایان است؛ جنگی که تمام نشده است.
بهگزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، جنگ هنوز تمام نشده است. هنوز انگار کسی پیکر بیجان برادر همرزمش را بر دوش گرفته و نفسبریده بهسوی آمبولانسی در پشت خط میدود. هنوز انگار فریاد مردی از زیر شکنجه در زندانهای بعثی به گوش میرسد. هنوز ۳۹ سال پیش است؛ جایی که پیرمردی در جوانی خود سیر میکند، سر در گریبان فرو برده و آرامآرام در خود فرومیریزد.
در گوشهای آرام از شهر، جایی که سکوت، صبر و رنج به زندگی معنا دادهاند، آسایشگاهی قرار دارد که در چهاردیواریاش، دیوارها هنوز صدای جنگ را در خود نگه داشتهاند. اینجا، بوی خون و باروت همچنان بر سکوت مشوش فضا سایه انداخته است؛ گویی زمان در همین نقطه متوقف مانده است.
پا به خانه مردانی گذاشتهام که روزگاری در میان خون و آتش، مدافع وطن بودند؛ مردانی که امروز در برابر رنجهای پنهان جسم و روح، بیصدا ایستادهاند. اینجا همیشه صدای ناله بلند نیست، فریادها فروخوردهاند و درد، شکل سکوت به خود گرفته است.
همیشه دیر رسیدن، نباید سهم آدمیزاد باشد. روز پدر است و من میان پدرانی ایستادهام که سهمشان از جنگ، تختی ساده برای بستری شدن است. عجب روایت تلخی است؛ جنگ هنوز جریان دارد. پیرمرد این جمله را آرام میگوید و همین یک جمله، مرا از درون فرو میریزد.
فراموشان و زهرنوشان
اینجا آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان است؛ مکانی که پدرانی از جنس سکوت و صبر، ۳۹ سال رنج را بر دوش کشیدهاند. مردانی که روزی با تفنگ و ایمان از خاک وطن دفاع کردند، امروز با نگاههایی خسته در گوشهای نشستهاند؛ مردانی که رنجشان گاه فراموش شده و گاه به زهرنوش زندگی بدل گشته است. برخی حرف میزنند، برخی لبخندی محو میزنند، اما همه یک روایت مشترک دارند؛ روایت ایثار، جنگ و تحمل.
بیاختیار بیتی از سعدی در ذهنم میچرخد: این جور که میبریم تا کی؟ / وین صبر که میکنیم تا چند؟
این مردان، که از انفجارها، موجها و ترکشها زخمیاند، سالهاست با خاطرات تلخ و کابوسهای شبانه دستوپنجه نرم میکنند. با این همه، هیچکدام از این زخمها نتوانسته آنها را از یاد دفاع از وطن دور کند. کافی است کنارشان بنشینی؛ حتی در سکوت، میتوانی فداکاری و پایبندی به آرمانها را لمس کنی.
یکیشان ارتشی است. با غروری آرام میگوید: کلاهسبز بودم. آهسته جواب میدهم که من هم سرباز ارتش بودهام. چشمهایم، اشک میشود. با نگاهی استوار، مرا در آغوش میگیرد و من بر شانهاش بوسه میزنم.
مردان جنگ، مردان صبر
دیگری بسیجی بوده است. با طمأنینهای خاص میگوید: ما مردان جنگ بودیم، اما امروز مردان صبر شدهایم؛ جملهای کوتاه، اما سنگین.
میگوید: رنج ما دیده نمیشود، اما هر روز با خاطرات میدان جنگ و درد جسم و روح زندگی میکنیم.
قدم میزنم و با خود میاندیشم این مردان بیادعایِ همیشه و هنوز، ساعتها در سکوت مینشینند؛ با چشمانی که حرف میزنند. نگاههایی سرشار از غیرت، ایمان و عشق به وطن. اینجا سکوت، زبان مشترک همه است.
ایمان زنده است
زندگی در آسایشگاه، فقط روایت رنج نیست. در گوشهای، سجادهای کوچک پهن شده است؛ مردی با قامتی خمیده، روحی بزرگ را به نماز سپرده است. سجدههای طولانیاش، مرا به عمق معنویتی میبرد که در هیاهوی شهر گم شده است. اینجا، ایمان هنوز زنده است؛ آرام و بیادعا.
رنج جانبازان اعصاب و روان، تنها به جسم محدود نمیشود. بسیاری از آنها با زخمهای عمیق روانی و عصبی زندگی میکنند؛ زخمهایی که گذر زمان هرگز نتوانسته مرهمی بر آنها باشد. خاطرات جنگ، صدای انفجار، یاران از دست رفته و حس دوری از خانواده و جامعه، هر روز با آنهاست. جامعهای که گاه فراموششان کرده، اما آنها هنوز همان مردان ایثارند. سکوتشان، زبان گویای رنجی است که واژهها از توصیفش ناتوانند.
در دل تمام این رنجها، آموزهای انسانی و حماسی نهفته است: صبر، ایثار و وفاداری به ارزشها. مردانی که گاهی فراموش شدهاند، در سکوت خود پیامآور شرافت و فداکاریاند. هر نگاهشان، هر لبخند محوشان و حتی هر سکوتشان، یادآور این حقیقت است که آزادی، امنیت و آرامش امروز جامعه، محصول تحمل سختیهای بیصدای همین پدران است.
پدرانی از جنس سکوت؛ مردانی که جنگ برایشان هرگز تمام نشده است.
.
انتهای پیام/
- نویسنده: تسنیم tasnimnews


















































































