وزیر راه و شهرسازی دولت سیزدهم نوشت: ممکن است بزرگترین هزینه جنگ آمریکا در خاورمیانه نه در میدان نبرد، بلکه روی صفحه معاملات اوراق خزانهداری ظاهر شود.
به گزارش گروه سیاست خبرگزاری مهر، مهرداد بذرپاش وزیر راه و شهرسازی دولت سیزدهم در یادداشتی به بررسی تبعات اقتصادی جنگ افروزی آمریکا علیه ایران اشاره کرده است.
متن یادداشت به شرح ذیل است:
ممکن است بزرگترین هزینه جنگ آمریکا در خاورمیانه نه در میدان نبرد، بلکه روی صفحه معاملات اوراق خزانهداری ظاهر شود. فدرالرزرو این هفته نرخ بهره را ۲۵ واحد پایه افزایش داد و دامنه هدف را به ۳.۷۵ تا ۴ درصد رساند. بانک مرکزی ژاپن نیز نرخ خود را به ۱.۲۵ درصد، بالاترین سطح در بیش از سه دهه، افزایش داد. در اروپا نیز جهش قیمت انرژی بازارها را به سمت انتظار نرخهای بالاتر سوق داده است. آنچه در ظاهر مجموعهای از تصمیمهای مستقل بانکهای مرکزی است، در واقع میتواند حلقههای یک زنجیره واحد باشد: جنگ، اختلال انرژی، تورم، نرخ بهره و در نهایت افزایش هزینه سرمایه. اینجاست که جنگ خاورمیانه از یک مسئله نظامی به یک مسئله ژئواکونومیک تبدیل میشود. دولت ترامپ ورود به جنگ با ایران را با ادعای کذب و متوهمانهی کاهش یک تهدید امنیتی توجیه کرد. کاخ سفید همچنان میگوید عملیات نظامی به اهداف خود رسیده و فشار اقتصادی بر ایران در حال افزایش است. اما پس از بیش از شش ماه جنگ، نتیجه اقتصادی چیزی بسیار متفاوت از یک عملیات کوتاه و محدود است:تنگه هرمز مختل شده، ریسک بابالمندب افزایش یافته، زیرساختهای انرژی عربستان هدف قرار گرفتهاند و قیمت انرژی دوباره به یکی از مهمترین متغیرهای اقتصاد جهانی تبدیل شده است. این دقیقاً همان نقطهای است که میتوان از یک خطای راهبردی سخن گفت. واشنگتن قدرت نظامی را با قدرت ژئواکونومیک اشتباه گرفت. توانایی تخریب یک هدف نظامی لزوماً به معنای توانایی کنترل پیامدهای اقتصادی پس از آن نیست.
آمریکا میتواند مواضعی را هزاران کیلومتر دورتر هدف قرار دهد، اما نمیتواند با همان دقت مسیر نفتکشها، قیمت دیزل، انتظارات تورمی یا بازده اوراق ۱۰ساله را کنترل کند. اکنون هزینه این تفاوت آشکار شده است. برآورد دفتر بودجه کنگره نشان میدهد جنگ تا اول اوت حدود ۳۸ میلیارد دلار هزینه مستقیم برای آمریکا ایجاد کرده و در صورت ادامه، تقریباً ماهانه ۳ میلیارد دلار دیگر به آن افزوده خواهد شد. CBO همچنین برآورد کرده است که پیامدهای جنگ میتواند در اوایل ۲۰۲۷ حدود نیم واحد درصد به تورم آمریکا اضافه کند. مهمتر اینکه بخش مهمی از هزینه جنگ ناشی از مصرف مهمات پیشرفتهای است که جایگزینی آنها ممکن است سالها زمان ببرد.
اما حتی این اعداد نیز هزینه واقعی جنگ را کمتر از واقع نشان میدهند. هزینه ژئواکونومیک جنگ باید در سه ترازنامه جستوجو شود: ترازنامه دولت، ترازنامه خانوار و ترازنامه بانک مرکزی. دولت باید هزینه عملیات و بازسازی ذخایر نظامی را تأمین کند. خانوار آمریکایی هزینه انرژی و حملونقل بیشتری میپردازد. و فدرالرزرو باید با تورمی مقابله کند که بخشی از آن از شوکی ناشی شده است که سیاست خارجی خود آمریکا در شکلگیری آن نقش داشته است. نتیجه پارادوکسیکال است: دولت آمریکا از یک سو میلیاردها دلار برای جنگ هزینه میکند و از سوی دیگر بانک مرکزی مجبور میشود برای مهار بخشی از پیامدهای تورمی همان جنگ، قیمت پول را افزایش دهد. این هفته این حلقه تقریباً کامل شد. فدرالرزرو نرخ را افزایش داد و اعلام کرد احتمالاً انقباض بیشتری لازم خواهد بود.
یک افزایش ۲۵ واحد پایهای نمیتواند نفتکش بیشتری از هرمز عبور دهد، پالایشگاه آسیبدیده را تعمیر کند یا مسیر دریایی جدیدی ایجاد کند. سیاست پولی در برابر شوک عرضه ابزار ناقصی است. فدرال رزرو نمیتواند انرژی تولید کند؛ فقط میتواند تقاضای سایر بخشهای اقتصاد را آنقدر ضعیف کند که اثر تورمی انرژی گرانتر جبران شود. به زبان ساده، اقتصاد باید بخشی از هزینه جنگ را از طریق رشد کمتر و پول گرانتر پرداخت کند. این همان نقطهای است که خطای نظامی میتواند به خطای ژئواکونومیک تبدیل شود.
زنجیره انتقال اکنون روشن است: جنگ موجب اختلال مسیرهای انرژی میشود؛ اختلال مسیرهای انرژی نفت و سوخت را گرانتر میکند؛ افزایش قیمت انرژی به تورم بالاتر میانجامد؛ تورم، نرخ بهره و سپس بازده اوراق را بالا میبرد؛ افزایش بازده اوراق WACC را افزایش میدهد و در نهایت سرمایهگذاری کمتر میشود. آخرین حلقه از همه مهمتر است. آمریکا وارد دورهای شده که برای حفظ برتری خود در هوش مصنوعی، نیمهرساناها، انرژی، شبکه برق و صنایع دفاعی به سرمایهگذاری عظیم نیاز دارد. دیتاسنترها، کارخانههای تراشه، خطوط انتقال برق و ظرفیت تولید تجهیزات نظامی همگی سرمایهبر هستند. افزایش نرخ بدون ریسک، هزینه تأمین مالی تمام این پروژهها را بالا میبرد. به این ترتیب جنگی که با هدف افزایش قدرت آمریکا آغاز شده است میتواند در حاشیه، هزینه تولید همان ظرفیتهایی را افزایش دهد که قدرت آینده آمریکا به آنها وابسته است.
مسئله برای رقابت آمریکا و چین حتی مهمتر است. راهبرد بزرگ واشنگتن در دهه آینده قرار نبود حول خاورمیانه سازمان یابد؛ محور اصلی آن رقابت فناوری، صنعتی و نظامی با چین بود. هر موشک پیشرفتهای که در خاورمیانه مصرف میشود، هر میلیارد دلاری که به بودجه اضطراری دفاعی افزوده میشود و هر افزایش نرخ بهرهای که هزینه سرمایهگذاری داخلی را بالا میبرد، باید در برابر هزینه فرصت آن در اقیانوس آرام نیز سنجیده شود. این شاید مهمترین آزمون راهبردی جنگ باشد: نه اینکه آمریکا قادر به ادامه آن هست یا نه، بلکه اینکه ادامه آن چه منابعی را از رقابت مهمتر بعدی منحرف میکند.
تحولات بابالمندب این مسئله را شدیدتر کرده است. اختلال هرمز گردابی برای ترامپ بود؛ افزایش قدرت رزمندگان انصارالله یمن در اطراف دومین گلوگاه بزرگ دریایی منطقه، مسئله دیگری است. پیش از جنگ حدود یکپنجم نفت جهان از هرمز عبور میکرد و بابالمندب نیز مسیر مهم دیگری برای انرژی و تجارت جهانی است.
آمریکا اکنون با معمایی روبهروست که در آغاز جنگ وجود نداشت: برای حفاظت از مسیر دوم باید منابع نظامی بیشتری وارد منطقه کند، اما همین گسترش مأموریت میتواند جنگ را باز هم پرهزینهتر کند. این همان پدیدهای است که استراتژیستها باید از آن بترسند: یک جنگ محدود که جغرافیای تعهدات خود را گسترش میدهد. اروپا و آسیا نیز هزینه آن را میپردازند. اقتصادهای واردکننده انرژی با قبض واردات بالاتر، تورم بیشتر و نرخ بهره بالاتر مواجه میشوند.
حتی بانکهای مرکزی کشورهایی که هیچ نقشی در آغاز جنگ نداشتهاند، ناچارند سیاست پولی خود را با پیامدهای آن تطبیق دهند. در این معنا، جنگ از خاورمیانه خارج شده است؛ نه از طریق گسترش جغرافیایی میدان نبرد، بلکه از طریق ترازنامهها. بشکه نفت به شاخص قیمت مصرفکننده میرسد؛ تورم به تصمیم بانک مرکزی؛ نرخ سیاستی به منحنی بازده؛ و منحنی بازده به هزینه سرمایه یک کارخانه، نیروگاه یا دیتاسنتر در آن سوی جهان. این زنجیره تعریف تازهای از قدرت ژئواکونومیک ارائه میکند. در قرن بیستم، قدرت با کنترل سرزمین، نفت و خطوط دریایی سنجیده میشد. در اقتصاد امروز باید متغیر دیگری را نیز اضافه کرد: توانایی یک کشور برای حفظ هزینه سرمایه پایین و آزادی عمل مالی در هنگام بحران. از این منظر، پرسش درباره جنگ آمریکا با ایران دیگر صرفاً این نیست که چه کسی در میدان دست بالا را دارد.
پرسش مهمتر این است که آیا واشنگتن به بهانهی یک هدف متوهمانه، ناخواسته یکی از مهمترین مزیتهای اقتصادی خود، یعنی دسترسی به سرمایه عمیق، ارزان و قابل اعتماد را تحت فشار قرار داده است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، حماقت ترامپ صرفاً جنگافروزی در خاورمیانه نبوده است. خطای بزرگتر، نادیده گرفتن ترازنامه ژئواکونومیک جنگ بوده است. جنگها را میتوان با موشک آغاز کرد؛ اما پایان اقتصادی آنها را بازارها تعیین میکنند. و این بار، بازار در حال فرستادن صورتحساب به واشنگتن است.
- نویسنده: مهر نیوز mehrnews













































































































