۸۵ شهیدگمنام چند روز پس از چهل و هفتمین پیروزی انقلاب به وطن برگشتند
۸۵ شهیدگمنام چند روز پس از چهل و هفتمین پیروزی انقلاب به وطن برگشتند

دلاور‌مردان‌مان چه خوش برگشتند! شهدای گمنام چند روز پس از چهلمین و هفتمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی برگشتند.

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از خرمشهر، هنوز کفش‌هایم گِلی است. هنوز فرصت نکردم کفش‌هایی که گِل آن سرزمین مقدس به جان‌شان چسبیده را بگذارم، خیس بخورند و بعد با فرچه و مایع شوینده، حسابی بسابم‌شان تا نو شوند.

 آن قدر نو که انگار تازه از تنور تولیدی بیرون آمده‌اند. هنوز درد، بین کتف‌هایم می‌جوشد. هنوز رد ساعت‌ها با کیف سنگین، از این یادمان به آن یادمان رفتن، روی تن دردمندم باقی‌ست‌. 

دردی که زور دوش آب گرم و استراحت هم به آن نچربید‌. هنوز رخت‌های خاکی و گِلی توی لباسشویی، منتظرم نشسته‌اند تا بروم و ماشین را به برق بزنم. هنوز دو روز نگذشته از آن ساعت و ثانیه‌ای که روی سکوی سنگ و سیمانی سردِ یادمان شهدای نهر خَیِّن، درست روبه‌روی حاج‌حسین یکتا نشسته بودم و به آنچه بر این مرد گذشته بود، گوش می‌دادم. 

مردی که مجاهدی نستوه است‌. مرد خداست. جانباز جبهه و جنگ است. کسی‌ است که یک چشمش را برای وطن و همه عمرش را برای اسلام و انقلاب اسلامی فدا کرده. 

یادمان نهر خَیِّن نسبت به دو سال قبل، تغییر کرده بود. تابلوهای سرخِ لاله‌شکل‌ِ عکسِ شهدا، پرستوهای مهاجری بودند که از روی نرده‌های یادمان، کوچ کرده و از زیر آب خروشان و درخشان سربرآورده بودند. 

پرچم زیبا و سه‌رنگِ میهنِ عزیزمان در آغوش باد می‌رقصید. بادی که دَدْ بود و دزد. به چادر‌های‌مان نظر و خیالِ خامِ ربودن‌ِشان از سَرِمان را در سر داشت‌. 

حاج‌حسین صد خودش را وسط گذاشته بود. از جان مایه می‌گذاشت و جانانه روایت می‌کرد. حاج‌حسین‌آقای یکتای برای‌مان از لحظاتی می‌گفت که حتی فکر کردن به آن هم درد دارد، چه رسد که بخواهی آن را با گوشت، پوست و استخوانت تجربه کنی و بعدها آن را برای دیگران تعریف‌. نیم‌ساعتی که از روایت گذشته بود، کاروان‌های جدیدی به جمع‌مان پیوستند. 

حاج‌حسین هوای آن‌ها را هم داشت. خلاصه‌ای از شرح ماوقع روایتش را برای آن‌ها بازگو کرد. صدای تند‌وتیز باد، گوشم را پُر کرده بود. ناز شستش سنگین بود. پی‌در‌پی به صورتم سیلی می‌زد. وَزِشَشْ، چشمم را می‌سوزاند. دل‌خوشی‌ام این بود که چشم‌هایم آبی را دیده‌اند که روزی چشم‌های عفیف و غیور ساقی دشت کربلا حضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام به آن نگاه کرده‌اند‌.

 زمینِ کنارِ نهر را شخم زده و جمع کرده بودند. حواسم پِی تپه گِلی بود که مرتب و منظم گوشه‌ای نشسته بود‌.

 در همین حین، راوی گفت:”صبح امروز، از توی همین زمین از لابه‌لای همین گِل‌ها، پیکر شهید پیدا کردند.” صدایی در سَرَم زنگ زد و چیزی در دلم تکان خورد. باورم نمی‌شد. 

همین تپه گِلی که حواسم رفته بود پِی‌اش، امروز صبح، آغوش گشوده و امانتی ارزشمندش را بعد از ۴۰ سال پس داده. ۴۰ سالی که هر لحظه‌اش برای پدران و مادران شهدا، ۱۰۰ سال گذشت.

 ۴۰ سالی که هر لحظه‌اش را به امید پیدا شدن پلاکی یا حتی تکه استخوانی از اولاد عزیز‌کرده‌شان سَر کردند. ۴۰ سال با دل‌ داغ‌دیده و جگر خال‌برداشته‌از‌غم سَر کردن، درد گرانی‌ست‌. گران‌. روایتگری تمام شد. 

عزم رفتن کردم که دیدم جلوی اتاقک خُدام یادمان، جمعیتی ایستاده‌اند. چند نفری کنار رفتند، جلویم خلوت‌تر شد. مجال تماشا به من هم رسید. خادم‌الشهدایی لباسِ‌خاکی‌به‌تن، جعبه‌ای شبیه به جعبه مهمات دست گرفته بود. درون جعبه اما به جای مهمات، روضه مصوری خوابیده بود. 

تکه پارچه‌ای آبی‌رنگ، خاکی و چروک تمام ماجرا بود‌. نیازی به رد‌وبدل شدن کلمه نبود. چه خوش‌روزی بودم من که از پای روایت شهدا به زیارت پیکر شهید تازه‌تفحص‌شده رسیده بودم‌. هنوز کفش‌هایم گِلی است.

دست به موبایل می‌برم. خبری پرتکرار نظرم را جلب می‌کند: “استقبال از ۸۵‌شهید تازه‌تفحص‌شده در اروندرود” قرار است مراسم استقبال، ساعت ۹:۳۰ صبح روز دوشنبه ۲۷ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ از مرز آبی اروندرود_اسکله بندر خرمشهر برگزار شود. قلاب نگاهم به اسامی آشنایی در متن خبر گیر می‌کند: والفجر ۸ و شلمچه. 

یادمان‌هایی که هنوز بوی باد و خاک‌شان در مشامم تازگی دارد. یادمان‌هایی که هنوز دو روز نشده که جسمم از آنجا برگشته اما قلب و روحم همان‌جا، جا مانده. 

گفته‌اند: ورود برای عموم آزاد است. انگشت حسرت به دهان می‌گزم. کاش می‌شد من هم آنجا باشم. میان خیل عظیم جماعت عاشقی که قرار است تابوت‌های چوبی پرچم‌پیچ‌شده شهدا را روی شانه‌های‌شان حمل کنند. 

کاش، نام من را هم میان خریداران یوسف بنویسند. از کاروان‌های راهیان نور دعوت شده که به استقبال علی‌اکبرهایی بروند که حالا علی‌اصغر شده‌اند. دلاور‌مردان‌مان، رشید‌قامتان‌مان چه خوش برگشتند! 

شیران بیشه دلیران، پنج روز بعد از چهل و هفتمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی برگشتند تا هم بر جگر سوخته خانواده‌های‌شان مرهمی باشند هم مشت محکمی بر دهان زورگویان و مستکبران عالَم بزنند. 

بعد از این همه سال، حالا برگشتند تا به همه عالَم بگویند که ایرانی‌جماعت خون می‌دهد، جان می‌دهد اما خاکِ پاکِ میهن به اجنبی و باج به مزدور دشمن نمی‌دهد.

انتهای پیام

 

✅ آیا این خبر اقتصادی برای شما مفید بود؟ امتیاز خود را ثبت کنید.
[کل: 0 میانگین: 0]