به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد،نزدیک به ۳ ماه از حضور مردم در خیابانها میگذرد، مردمی که خونخواه امام شهید و دیگر شهدای جنگ تحمیلی سوم هستند؛ گویا استکبار جهانی و آمریکای خونخوار هنوز متوجه نشده است. ایران ما با تمدنی کهن با فرزندانی دلیر و رشید و زنانی صبور مواجه است که تا پای جان؛ برای این مرز و بوم جان میدهند،اما خاک هرگز …
از رهبر عزیزمان و فرماندهان و جوانان رزمنده تا زنان و کودکان بیگناه زیادی در جنگ تحمیلی سوم به شهادت رسیدند و باخونشان از حیثیت، خاک و هویت ایرانی اسلامی دفاع کردند؛ شهید پارسا روش نیز از جمله همین شهدا بود، شهیدی که ۹ اسفند ۴۰۴ در کنار امام امت رهبر شهیدمان و فرمانده دلیر اسلام امیر سید عبدالرحیم موسوی در بیت رهبری به شهادت رسید و حال این روزها مادرش با چهره ای دلنشین با قلبی شکسته و تنی بیمار، اما مانند بانوی خود حضرت زینب کبری سلام الله استوار ایستاده است.

گوشه گوشه خانه پر شده از تصویر فرزند شهیدش حتی پشت پنجره خانه اش تصویر شهید دیده می شود؛گویا به رهگذران لبخند میزند و میگوید نگران نباشید شهر و کشور در امن و امان است،اگر جسم ما نیست اما روح ما همراهتان است. و برادری که این روزها از برادر شهیدش روایتگری میکند.
صدیقه کارگر، مادر شهید مجتبی پارسا روش در گفتگو با خبرنگار تسنیم از ویژگی های اخلاقی فرزند شهیدش گفت و اظهارکرد: مجتبی در سال ۱۳۶۵دنیا آمد، با شیطنت های کودکی… دوران مدرسه و دبیرستانش را به پایان رساند؛ بسیار شوخ طبع مهربان بود اما به ورزش های رزمی علاقه زیادی داشت؛ پدرش نیز نظامی بود، ناخدا یکم نیروی دریایی، با سابقه ۶۸ ماه خدمت در ۸ سال دفاع مقدس که متاسفانه در سال ۹۹ به علت صدمات تنفسی ناشی از دوران جنگ به کرونا مبتلا و فوت شد.

عشق به ورزش های رزمی از او مردی ساخت برای دفاع از وطن
وی ادامه میدهد: مجتبی در دوران دبیرستان که عازم تهران شدیم عضو بسیج و دارالقرآن اسرار شد فعالیت های زیادی در پایگاه بسیج داشت.با پایان تحصیلات قدم به عرصه جدید گذاشت،عازم خدمت سربازی شد، دو ماه بعد برای استخدام در نیروهای مسلح نام نویسی کرد و پذیرفته شد، ناراحت بودم چراکه زندگی در کنار یک نظامی را در تجربه ام داشتم؛ نگرانی،دوری، دلتنگی … نظامیان به ندرت در کنار خانواده هستند. اما گفت دوست دارم این راه را ادامه بدهم، پدرش از سختی کار به اوگفت، اما او عاشق خدمت بود.
مادر شهید پارسا روش میگوید: وارد تیپ ۶۵ شد، جایی که دیگر انتخاب با تو نیست، بلکه انتخاب میشوی. بعد از گزینشهایی که داده بود؛ بخاطر هم مباحث عقیدتی و هم توان بدنی خوبی که داشت انتخاب شد، در تیپ شصت و پنج که به کلاه سبزها معروف هستند مراحل سختی را باید گذراند، به یاد دارم که میگفت به خاطر سختی کار بعضی افراد توان ادامه در گروه را ندارند و استعفا میدهند،پسرم راجع به کار ش زیاد صحبت نمی کرد پدرش هم همینطور بهرحال نظامی بودند و بسیار با احتیاط عمل میکردند.
دغدغه مند و نگران نسل جوان بود
مادر به نقل از یکی فرماندهان شهید که به دیدارش آمده بود میگفت: مجتبی دارای ایمان و اخلاص قوی بود و از نظر رزمی نمرات بالایی گرفته بود،با این وجود کمتر به خودش فکر میکرد و بیشتر نگران نسل جوان و نوجوانی بود که درگیر تهاجمات فرهنگی شده بودند، همیشه میگفت، باید برای جوانان کاری کرد.

دفترچه ای با هزاران حرف برای مادر
مادر دفترچه یادداشت فرزند را که به یادگار در دست دارد هر روز نگاه میکند خط به خط آن را لمس میکند و برای ما آن را میخواند؛ یادداشت هایی با مضامین و آیه های قرآنی احادیث؛ مادر پیام شهید را اینگونه برایمان بیان میکند: « باید به پا خیزیم وگرنه دیر میشود و باید از نظر فرهنگی برای جوانان کاری کرد» به گفته شهید پارسا روش «حساس ترین مبارزه یعنی مبارزه فرهنگی ما و توسل به امام زمان عجل الله و عمل به فرامین حکیمانه رهبری انقلاب» این دفترچه همیشه همراه شهید بود هر روز در آن نکاتی را مینوشت.
مادر دوباره به نقل از شهید میگوید: «باید زود حرکت کنیم تا مبادا مثل کربلا شود بعدازظهر برسیم و پشیمان شویم و گوشواره از گوش دختر بچه ها کشید شود» بغض مادر نمیگذارد ادامه دهد… و تنها برای دقایقی دفترچه فرزند شهیدش را چون شیئی گرانبها لمس میکند و با اشک اه و حسرت آن را به آغوش میکشد.
مادر ادامه میدهد: مجتبی همیشه میگفت دعا کنید امام زمان(عج) زودتر ظهور کنند، همچنین از اخلاقیات بارز او این بود که از هیچ کمکی به دیگران دریغ نداشت؛ با اینکه حقوق ناچیزی داشت، اما اگر کسی نیاز به کمک یا مشکلی داشت با او همدردی میکرد و تا آنجا که در توانش بود کمک میکرد.
آخرین دیدار مادر با شهید تا صبحی که یک امت داغ دار شد
مادر از خاطرات آخرین سفر فرزندش به مشهد قبل از شهادت میگوید؛ هرچند سخت است برایش گفتن از روزی که پس از آن دیگر فرزندش را ندید و ادامه میدهد: آخرین دیداری که داشتم آمد مشهد،چند روز ماند و رفت؛ پرستارم به من گفت که وقتی مجتبی عزم رفتن داشت و خداحافظی میکرد گفت شاید این آخرین دیدار من با مادرم و خانه باشد؛ من شهید میشوم.

وی میگوید: هفت ماه بود که به تهران رفته بود خیلی تلاش کردم برای دیدنش به تهران بروم اما حالم بد شد چند تا عمل جراحی داشتم و دیگر نتوانستم بروم، دو هفته قبل نیز زنگ زد که مامان میخواستم به دیدن شما بیایم اما نمیتوانم، مرتب تلفنی با هم صحبت میکردیم با اینکه هفت ماه ندیده بودمش، اما همیشه تلفنی در تماس بودیم.
روزی که دلشوره رنگ واقعیت به خود گرفت
مادر از روز جمعه میگوید؛ جمعه ای که با دلشوره شروع شد و شنبه ای که یک ایران را عزادار خود کرد،روز جمعه بود هشتم ماه رمضان من خیلی نگران بودم و دلهره داشتم،ولی سعی می کردم بروز ندهم، میدانست چهارشنبه ها را بیشتر حرم هستم، روز جمعه قبل حادثه تا شب چندین مرتبه با من تماس گرفت خیلی عجیب بود هیچوقت او را این چنین ندیده بودم، فقط میگفت، مامان برام دعا کن دعا کن برام و من میگفتم،برای همه شما دعا میکنم چرا که واقعا برای کشور خدمت میکنید، در زمان جنگ دوازده روزه و اغتشاشات از من دور بود ومن واقعا نگرانش بودم مخصوصا در دوره اغتشاشات و هر وقت تماس میگرفت میگفت نگران نباش هنوز هستند کسانی که از این کشور مراقبت کنند، خداوند و صاحب الزمان پشت کشور و مردم هستند.

مادر مرا حلال کنید
وی ادامه می افزاید: روز جمعه روز آخری بود که با او صحبت کردم؛ اصولا صبح های زود تماس نمیگرفت اما آن روز زنگ زد تعجب کردم گفتم چه خبر شده مجتبی جان چنین ساعتی زنگ زدی گفت مامان جان هیچی بلند شدم دارم یه سری کار انجام میدهم، دلم تنگ شده خیلی دلتنگ شما هستم و دلتنگ امام رضا(ع) برای همین تماس گرفتم، گفتم انشاءالله زود میای مشهد گفت انشاءالله سعی میکنم خیلی دوست دارم بیام خیلی بهت نیاز دارم مامان مرتب این مطالب را میگفت، اینکه نگران بیماری من بود و میگفتم نگران نباش پسرم، آخر شب باز تماس گرفت حتی با پسرش هم صحبت کردم روز عجیبی بود آخرین حرفش این بود که مامان مرا حلال کنید و خداحافظی کرد.
صبح شنبه ۹ اسفند و داغی که همیشه تازه است
صدیقه کارگر مادر شهید پارسا روش از صبح شنبه ای میگوید که یک امت داغدار امام خود شدند،۹ اسفند ۴۰۴ روز شنبه بود پرستارم به خانه آمد با تلفن صحبت میکرد، قطع کرد گفت مامان جان تهران را با موشک زدند، تلویزیون را روشن کردم دیدم بله درست است اخبار مرتب داشت جنایات دشمن را نشان میداد، با خود گفتم چرا رهبری و فرماندهان صحبت یا پیامی اعلام نمیکنند، دلهره داشتم، سریع تماس گرفتم با مجتبی اما روی پیغام گیر بود، گفتم حتما اتفاقی افتاده و دل نگران شدم؛ حال عجیبی داشتم.
وی ادامه میدهد: به دخترم گفتم خیلی دل نگران مجتبی هستم، دخترم گفت نگران نباشید این مسائل در بین نظامیها وجود دارد حتما آماده باش هستند،سحر بعد از اینکه نمازم را خواندم تلویزیون را روشن کردم در حین خواند دعا بودم که خبر شهادت رهبری را اعلام کردند؛ دوباره تماس گرفتم تهران گفتند نگران نباش مادر اگر اتفاقی افتاده باشد به تو خواهیم گفت، قبل از اینکه شهادت سرلشکر امیر موسوی را زیر نویس کنند، یک پیام از آقای شمخانی دیدم وقتی متوجه شدم در بین شهدا هستند،تعجب کردم انگار آن برنامه مربوط به قبل شهادت ایشان بود.

مادر از لحظات سخت دلهره و نگرانیهایش گفت و ثانیه هایی که که انگار از دلتنگی ایستاده بودند و ادامه داد: ساعت هشت و نیم بود که شهادت سرلشکر امیرموسوی و سرلشکر خاکپور را اعلام کردند، آنجا بود که فهمیدم خبری شده است چون مجتبی همیشه کنار شهید امیر موسوی بود او سر تیم محافظین امیر موسوی بود، تماس گرفتم به یکی از همکاران و دوستانش که با هم بودند، گفتم آقا اسحاق از مجتبی من خبری ندارید گفت مادر جان آقا مجتبی حالش خوب است. گفتم من تلفن می زنم جواب نمیدهد هر وقت میدید من زنگ زدم خودش زنگ میزد؛ گفت تلفن هایشان در دسترس نیست، گفتم شما چرا تلفن همراه دارید یک خبری است شما نمیخواهید به من بگویید،گفت اگر خبری شد به آقا مرتضی خبر می دهیم مرتضی برادر بزرگتر شهید است.
مادر بهدنبال یک نشانه از زنده بودن فرزند
این مادر شهید بیان میکند:دلم آرام نگرفت با نوه عمه شهید تماس گرفتم، گفتم مهدی جان از مجتبی خبر ندارید گفت نه زن دایی من خبر ندارم بعد گفتم مهدی برای من خبری چیزی از مجتبی پیدا کن، زیرنویس تلویزیون نوشت سرلشکر امیر موسوی شهید شدند، مجتبی همیشه با امیر موسوی بودند یهو زد زیر گریه گفت مجتبی به همراه امیر در بیت رهبری همگی با هم به شهادت رسیدند.
دلشوره ها و نگرانیهای من بی دلیل نبود از چند روز قبل پسرم چند مرتبه با من در تماس بود و برایم عکس می فرستاد و صحبت هایی که میکرد همه بوی رفتن داشت.

صبر زینب گونه مادران شهدا الگوی نسل جدید
سخت است شنیدن خبر شهادت فرزند بعد از ۸ ماه دوری، آن هم بدست بدترین انسانهای زمین، فرعون های زمان و داغی که هنوز تازه است.
مادر از روزهای بعد شهادت فرزندش گفت اینکه هر شب به همراه خانواده در حماسه خیابان حضور دارد، برای بیعت با رهبر انقلاب، برای خونخواهی فرزند شهیدش ، فرزندان میناب، رهبری شهیدمان، بیش از هشتاد شب است که مردم در کف خیابان حضور دارند.
مادری داغدیده است اما صبور؛ مثل بانوی دشت کربلا حضرت زینب سلام الله استوار است و زینب گونه روایتگر مجاهدتهای فرزندش است. میگوید: مجتبی واقعا دوست داشت شهید شود و همان نیز شد، برای او شهادت مدال افتخار بود.
مردم باید قدردان رهبری و آرامش کشور باشند
مادر گلایه مند از برخی هم وطنان بیان میکند: واقعا چرا بعضی ها قدر این کشور و رهبری را نمی دانند؛ من یه وقتایی که صحبت می شد میگفتم شما آرامشی که دارید را مدیون رهبر انقلاب و سردار سلیمانی و امثال او هستید، چراکه آنان نیز خانواده داشتند آنها نیز به دنبال آسایش بودند، اما از جان و مال و آرامش و آسایش خود گذشتند تا مردم در امنیت و آرامش باشند.
مادر میافزاید:یک سالی به همراه همسرم در روسیه بودم به خاطر کار همسرم، خدا شاهده آنجا حسرت کشور ایران و رهبر ما را میخوردند، آرزو داشتند مثل ما زندگی کنند.
مادر شهید پارسا روش در پایان میگوید:کشور ما صاحب دارد، دشمن نمیتواند به سادگی آن را تصاحب کند،امثال پسر من هستند جوانانی که ایستاده اند و تا پای جان از کشور،دین،ناموس خود دفاع میکنند، مهم ترین پیام من برای نسل جوان این است آماده باشند، هر مطلبی را باور نکنند سمت رسانه های معاند نروند و به اخبار دروغ گوش ندهند، ما مردم خوبی داریم که با تمام مشکلاتی که دارند پای نظام و رهبری ایستاده اند، باید راه شهدا را ادامه دهیم، انتظارم از مسئولین این است که سیره و سبک زندگی شهدا را الگوی خود قرار دهند،بیشتر تلاش کنند به فکر اقتصاد کشور باشند و از نظر فرهنگی بیشتر کار کنند، چرا که متاسفانه در حوزه فرهنگی به شدت کم کاری شده است.

برادر شهید نیز در ادامه به خاطرات برادرش پرداخت و گفت: مجتبی همیشه میگفت «آخرین مأموریت یک سرباز شهادت است» قبل از شهادت تمام کارهای خود را انجام داده بود و بعد از جنگ ۱۲ روزه به همه گفته بود شهید میشود، هر چند ما هنوز وصیت نامه شهید را پیدا نکرده ایم، اما شهید در سفری که به شیراز داشتند به همکارش گفته بود از من این عکس را بگیر، گفته بودند، چرا گفته بود چون عکس برای شهادتم است شهید شدم این عکس را بگذارید.
وی عنوان کرد: تصویر شهید در داخل هواپیما گرفته شده و شهید از پنجره هواپیما به پایین نگاه میکند،گفته بود به مردم بگویید «شهادت نصیب ما شد ولی ما زنده هستیم شما را همیشه نگاه میکنیم مواظب خود باشید ما ناظر کارهای شما هستیم و همیشه همراه شما خواهیم بود.»
گفتوگو از فاطمه باقری
انتهای پیام/۲۸۲
- نویسنده: تسنیم tasnimnews






































































































